أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
89
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
وجوب اولى باشد تا آنكه عرض بيرون رود و اين حالت يا سبب ورود مزاجى باشد غير طبيعى يا بسبب تركيبى باشد غير طبعى اما عرض و آن چيزى باشد كه تابع اين حالت بود و اين از مقوله هيئت بود و اين هم غير طبيعى باشد خواه كه مضاد طبيعت بود مثل وجع در قولنج يا غير مضاد باشد مثل افراط حمرت خد در ذات الريه اما عفونت و آن حالتى بود منثقله از حرارت غريزى بحرارت غير غريزى يعنى حرارت غريبه در جسمى كه ذى رطوبت بود بمخالفتى كه آن را در غايت مقصود بود يا بقاى نوع آن مثال سبب عفونت باشد چنان كه در حمى و مثال مرض تپ بود و مثال عرض تشنگى بود در تب و صداع در ان و ديگر مثال سبب مرض تركيبى امتلا در اوعيه منحدره بجانب عين در علت نزول آب در عين و مثال عرض سده در ثقبه عينى و آن مرضى است آلى تركيبى مثال عرض فقدان ابصار و ديگر مثال سبب نزله حاده مثال مرض قرحه ريه مثال عرض حمرت و حنين و انجذاب اطراف و عرض را عرض مىگويند باعتبار ذات او بانقباض بمعروض او و اين هنگام دليل بود باعتبار مطالعه طبيب مر او را و سلوك طبيب به آن مسلك از براى معرفت ماهيت مرض و جانب مرض و گاه باشد كه سبب مرض مسبب شود مرض ديگر را چنان كه قولنج سبب غشى گردد يا منحل گردد بفالج يا بصرع بلكه گاه بود كه عرض سبب مرض بود همچنانكه وجع شديد در قولنج سبب حدوث غشى مىشود يا وجع شديد سبب حدوث ورم مىشود بواسطه انصباب مواد بموضع وجع و گاه بود كه عرض فى نفسه مرض شود چنان كه صداع كه عارض تپ باشد و خود هم مرض شود بس همچنانكه صداع مستحكم شد آن را مرض گويند و سبب آفت فعل مىشود و گاه باشد كه يك چيز نسبت خود و نسبت به ما قبل خود و نسبت به ما بعد خود مرض باشد و عرض باشد و سبب باشد مثل تپ سل كه عارض قرحه ريه باشد و فى نفسه مرض باشد و سبب باشد از براى ضعف معده كه مثل صداعى كه حادث شود از تپ وقتى كه مستحكم شود مرض باشد و عارض تپ باشد و سبب سرسام گردد اين بود قول كلى در سبب و مرض و عرض فصل دوم در اقسام احوال و اجناس امراض بدانكه احوال بدن پيش اكثر اطبا سه قسم باشد يكى حالت ذاتى بدن باشد و آن حالت صحت بدن باشد دوم مرض سوم حالتى كه ميان صحت و مرض باشد اما صحت را چنين تعريف كردهاند كه آن حالتى است كه به آن آدمى بحسب مزاج و تركيب او چنان باشد كه ازو صادر شود افعال بدنى بسلامت و صحت و اما مرض و آن حالتى باشد در بدن آدمى كه ضد حالت صحت باشد و حالت متوسطه حالتى بود نزد جالينوس كه او را نه به صحت تعريف توان كرد و نه مرض يا بسبب انعدام صحت در غايت مطلوب همچنانكه اطفال را بود و مشايخ را بود و مردمى كه از مرض برآمده باشند و به صحت هنوز نرسيده كه او را ناقه گويند يا آنكه صحت و مرض مجتمع شده باشند اما در دو عضو چنان كه اعمى كه چشم او مريض بود و باقى اعضاى او صحيح بود يا آنكه در يك وقت بود و در يك عضو بود اما در دو جنس و آن دو جنس يا متباعد باشند از يكديگر چنان كه مرض در مزاج باشد و صحت در تركيب كه ميان مزاج و تركيب تباعد باشد از جهت آنكه از اجناس عاليه امراضاند يا آنكه در دو جنس متقارب باشند چنان كه صحت در خلقت باشد و مرض در مقدار باشد يا در عدد باشد يا در وضع باشد كه اين جمله در تحت تركيباند كه يك جنس باشند از اجناس عاليه امراض يا آنكه مرض و صحت در كيفيات بدن باشد چنان كه صحت در كيفيتين فاعلتين باشد و مرض در كيفيتين منفعلتين بود يا برعكس كه صحت در كيفيتين منفعلتين بود و مرض در فاعلتين باشد و مرض در كيفيتين منفعلتين بود يا برعكس كه صحت در كيفيتين منفعلتين بود و مرض در فاعلتين يا آنكه صحت و مرض در شخص واحد در دو وقت باشد كه آن در سن واقع شود يا در فصل يا بلد يا در عادت چنان كه كسى در سن طفوليت مريض باشد و در شباب يا در شيخوخيت يا كهولت صحيح شود يا در تابستان مريض باشد مثل جوانان و در زمستان صحيح يا برعكس لون چنان كه مشايخ و پيران از بلدان حاده مريض بود و در بلدى كه سرد باشد صحيح شود يا برعكس بسبب گرمى مزاج و سردى يا آنكه در عادتى از عادات كه در ماكول و مشروب و حركت و سكون و خواب و بيدارى و استفراغ و احتباس بود مريض باشد و چون از ان عادت برآيد صحيح شود يا صحيح بود و چون از ان برآيد مريض شود و اين حالات نزد جالينوس تماما داخل بود در حالت متوسطه و پيش بعضى مرض باشد اما مرض بدانكه مرض بر دو قسم بود يكى از آنها مرض مفرد بود و ديگرى مركب باشد اما مرض مفرد مرضى باشد كه حاصل شود از نوعى واحد از انواع امراض مزاجى يا اعراض تركيبى يا امراض كه از تفرق و اتصال پيدا شود كه اينها اجناس عاليه ثلاثه باشند از امراض و ديگرها در تحت اين ثلاثه باشند خواه مفرد و خواه مركب اما مفرد مثل سوء المزاج و انواع آن و امراض تركيب و انواع آن